برای جشن تولد ۲۳ سالگی، جاناتان جشنی با دوست دخترش، بهترین دوستش و برادر کوچکترش در یک جزیره دورافتاده در دهانه رود سن لوبان برگزار میکند. هر چه شب میگذرد، دوستان به طرز بیپایانی مست میشوند و جاناتان کلید قایق را به رود میاندازد. روز بعد جستوجو بیهوده است و آنها میفهمند در جزیرهای بیآب و علاف گیر افتادهاند و هیچ نشانی از تمدن ندارند.