این داستان بیان میکند که پس از جدایی فنگ جیینگ از دوست پسرش، اگر چه ابراز جسارت در کلام خوب است، اما او همچنان در جستجوی همراهی بود. تا اینکه در سفری بهبوددهنده با دینگ ژیمینگ آشنا شد، فردی که به شدت به این باور دارد که «همهٔ دنیا تنها هستند»، و از این رو آن دو ناچار شدند به بازنگری در فلسفهٔ زندگی خود بپردازند و شکل تازهای از تنهایی را بازتعریف کنند.