ارنانیا در یک بیمارستان روانی در موزامبیک بستری است. او درباره پسر کوچکش، هانیک، و شوهرش، پاک، که سرباز جنگ است، خواب میبیند. در این میان، یک ساز عجیب و غریب نواخته میشود: تختخواب خودش. مهارت موسیقایی ارنانیا، توجه پرستاران بیمارستان را جلب میکند. یک روز، آهنگ او در یک برنامه رادیویی پخش میشود و رزا، یک کشیش انجیلی از «رادیو موزامبیک»، برای شنیدن آهنگ ارنانیا به بیمارستان میرود. ارنانیا از دیدار کشیش به عنوان فرصتی برای فرار از بیمارستان استفاده میکند.