پرم، سیبری، ۱۹۱۸. سپاه گارد سفید مرکزی سیبری تحت فرماندهی یک ژنرال جوان به نام آناتولی پپلیائف، شهر را تصرف کرده است. ارتش خسته و کمبود منابع دارد. ژنرال از بازرگانان پرم میخواهد تا پول لازم برای بقای ارتش را جمعآوری کنند که این موضوع باعث ناخرسندی آنها میشود. مادام چگینا، یک بیوه ثروتمند، به این درخواست پاسخ میدهد و الماس بزرگی را به ژنرال تقدیم میکند... تنها برای اینکه روز بعد به طرز مرموزی ناپدید شود. اندری موریزین، کارآگاه ارتش سرخ که به تازگی به اعدام محکوم شده، برای پیدا کردن این مشارکت باارزش به خدمت گرفته میشود. موریزین باید الماس را پیدا کند تا فرصتی برای نجات جانش به دست آورد.