داستان در توندرا اتفاق میافتد. کمپ محلی در حال آمادهسازی برای یک عروسی است، اگر بتوان آن را در سنتهای ننتس عروسی نامید. مهمانان، نزدیکان یا خویشاوندان دوری وجود ندارد، نه جشن، نه آواز، نه لبخند. عروس بدون هیچ نشانهای از جشن به کمپ داماد میآید. آلیوشکا جوان به خاطر اصرار مادرش ازدواج میکند - چوم نباید خالی بماند، خانواده نباید منقرض شود. اما قلب او برای ایلنه، دختر پتکو پیر، تنگ شده است. ده سال پیش ایلنه کمپ را به سرزمین اصلی ترک کرد. هر روز آلیوشکا به ناامیدی به جاده نگاه میکند و منتظر بازگشت عشقش است.