اواخر تابستان 1993. پس از دزدیدن مقدار زیادی پول و مواد مخدر، دیوید، روراند پیر، در عمق جنگل تصادف میکند - در ویرانهها گرفتار، زخمی و ناتوان، او بین زندگی و مرگ معلق است. وقتی یک شکارچی مرموز او را پیدا میکند، هیچ نجاتی نمیآید، فقط یک حضور نگرانکننده و مراقب که به نظر میرسد مصمم است بگذارد طبیعت کار خود را انجام دهد. با گذشت ساعتها و نزدیک شدن عناصر، یک نبرد تنشزا و محبوسکننده ارادهها و هوشها شکل میگیرد - جایی که بقا به طولانیتر زنده ماندن از هر دو، وحشی و شکارچی در لبهاش بستگی دارد.