خط داستانی
آلدورفو با خودش صحبت می کند یا با سیگار—بدترین چیز تنها بودن، واقعاً تنها بودن، به ویژه در سن هفتاد سالگی. آلدورفو مردی بوده که با مردی دیگر عشق ورزیده است، ماریو. او آنقدر عاشق بوده که جرأت بیرون آمدن پیدا کرده و شغل و خانواده اش را از دست داده. ماریو اما ازدواج کرده و با والد شدن حالا پدر و در نهایت پدربزرگ است، زیرا که همجنسگراست اما فقط نیمه وقت. آلدورفو نمی تواند از او دل بکنده، اما نمی تواند این رابطه را در حالت میانی نیز بگذراند، پس جدایی در اینجا اجتناب ناپذیر است. در ابتدا، آلدورفو تصمیم می گیرد که از غم و اندوه فرار کند، اما ناخواسته تی شرت شریکش را می تابد و تمام زندگی مشترکشان را دوباره می بیند. زیرا آن چه لازم است یک بو است تا دوباره به جاهایی که دوستشان داشتند برگردد. ماریو دیگر نمی خواهد از این بو جدا شود، که به وسوسه بدل می شود و معتقد است که وقتی آن از بین رود، آخرین ردهای عشقشان نیز محو خواهند شد.