پارانویا
Paranoya
داستان منتظم، یک روزنامهنگار که به خاطر شعری که در دوران دانشجویی نوشته بود، زندانی شد و پارانویا او زمانی آغاز شد که نتوانست در مراسم خاکسپاری پدرش در زندان شرکت کند.