دورگی با خانواده اش در روستایی کوچک زندگی می کرد اما دو تاجر وارد روستا شدند تا کارخانه قند بسازند. آنان همواره مست بودند. روزی برادرزاده او را مورد تعرض قرار دادند و او در بیمارستان جان سپرد. هنگامی که خانوادهٔ دورگی در عذاب بودند، پدر دورگی را کُشتند. پس از این ماجرا او قول می دهد همه را به قتل برساند