دورگی
Durgi
دورگی با خانواده اش در روستایی کوچک زندگی می کرد اما دو تاجر وارد روستا شدند تا کارخانه قند بسازند. آنان همواره مست بودند. روزی برادرزاده او را مورد تعرض قرار دادند و او در بیمارستان جان سپرد. هنگامی که خانوادهٔ دورگی در عذاب بودند، پدر دورگی را کُشتند. پس از این ماجرا او قول می دهد همه را به قتل برساند