خط داستانی
گولیا، قهرمان سابق راگبی است که از زوال عقل رنج میبرد. هر روز بیدار میشود و متقاعد است که هنوز جوان است و با تیمش دور از خانه است، تنها برای اینکه بفهمد در یک خانه سالمندان زندگی میکند و تمام ارتباطش با همسر و فرزندانش را از دست داده است. الساندرو، مهمان دیگری در خانه سالمندان، استاد سابق ادبیات باستان است که از فلج اندام تحتانی رنج میبرد. الساندرو یک آرزوی آخر دارد: کمک به گولیا برای فرار از خانه سالمندان و reunite او با خانوادهاش، با غلبه بر خطوط دفاعی کارکنان بدخلق مؤسسه و نشان دادن اینکه زوال عقل و بیماری به هیچ وجه بهانههای معتبری برای تعریف بیارزشی اجتماعی انسان نیست.