خط داستانی
مارکوس ریزنده مردی سرد و بحرانزای کارآگاه شرکت مِتالنوب است. مارک ایمانش به خدا را از دست داده وقتی پدرش آنتونیو در ساخت شاهنشین مادربزرگ Aparecida درگذشت. او از همسرش جدا است و با پسربچهاش لوکاس درگیر جدالهایی است و با بیتفاوتی نسبت به مادرش جولیایا روبهروست. پس از سوءتفاهمی، لوکاس دچار سانحهای جدی میشود و آنگاه تاریخچهٔ خانوادگی را دوباره زنده میکند و با پدرش زندگی میکند. هنگامی که به جولیایا رو میکند، او روشن میکند که فیضی اسرارآمیز در خاندانشان وجود دارد.