خط داستانی
سیبریا. پاییز دیرهنگام. در تایگا، در یک روستای خالی، مردی سالخورده به نام ایوان و نوه هفت سالهاش لیشیا زندگی میکنند. یک گروه از سگهای وحشی هر موجود زندهای را در اطراف میخورند. یکی از این سگها بهترین دوست لیشیا است. گاهی اوقات داییشان یوری برایشان غذا میآورد. یک بار در راه بازگشت از روستای ایوان، دایی یوری توسط سگها مورد حمله قرار میگیرد و جانش را از دست میدهد. ایوان و لیشیا بدون تأمین غذا میمانند. یک بار لیشیا شاهد شلیک ایوان به سمت 'سگش' میشود و فرار میکند. مرد سالخورده او را در یک چاه خشک پیدا میکند، اما نمیتواند او را به تنهایی نجات دهد. ایوان به جستجوی کمک در تایگا میرود. حالا سگها در حال شکار او هستند... و پسر در انتظار پدرش است...