شرقِ بهشت
East of Paradise
در راه دیدار دوست دخترشِ ایمی در سِبو، ادرگار افسر نیروی هوایی پس از سقوط دریاچهٔ بیسکانی برای بقا روی جزیرهٔ بیجمعیت گیر میکند. روزها بعد لارا را در یک گودال پنهان بیهوش مییابد. وقتی به هوش میآید، هردو متوجه میشوند تنها چیزی که برای زنده ماندن دارند یکدیگر هستند. آنها با ماهیگیری از دریای بیکران زنده میمانند و به مرور دربارهٔ یکدیگر چیزهایی میآموزند. دوست دختر ادرگار با کار پرخطرش موافق نیست و میخواهد او کارش را ترک کند. این امر به رابطهٔ آنها فشار میآورد. از طرفی لارا در یک بار میرقصد و این مشکل را وسیلهای برای رستگاری میبیند، از پشت صحنهٔ کار کثیف خود خارج میشود