هشام تحت فشار است و با دوست دخترش آزورا ناخرسند است؛ فریداه، مهاجر غیرقانونی باهوشی که به عنوان فروشنده در فروشگاه کار می کند، شاهد یک دزدی است و از سوی افراد دزد تعقیب می شود؛ او را در ماشین هشام پنهان می کنند؛ آن ها با هم خلوت می شوند؛ آزورا ناگهان به دیدن هشام می آید و با دیدن رابطه هشام و فریداه حسود می شود؛ بعد آزورا ناپدید می شود و هشام برای یافتن او با پیغام مبادله برای فریداه با آزورا روبه رو می شود