شری لوکنات
دکتر آجی پاتانایک، که شغفش پزشکی است، به وجود خدا اعتقادی ندارد. همسرش باسنتی که فرزندی ندارد، ایمان عمیقی به خدا دارد و به برادر شوهرش بیجای نیز وابسته است. لکشمی، همسایه، به بیجا علاقهمند است. بیجا برای دریافت برکت به معبد شری لوکنات در پوری میرود تا امیدوار باشد که خواهر شوهرش پسری به دنیا آورد. باسنتی باردار میشود و پسری به دنیا میآورد. خانواده خوشحال نام کودک را لوکنات میگذارند. با بزرگ شدن لوکنات، بیجا احساس بیتوجهی از خانواده میکند و خانه را ترک میکند. بیجا در جیپور معلم میشود. در این میان، عشق لکشمی به زمینداری به نام سوریا در پوری ازدواج میکند. سه سال میگذرد و باسنتی و شوهرش به پوری میروند تا قربانی به خداوند شری لوکنات تقدیم کنند، اما طوفانی مانع از رفتن آنها به معبد میشود. کودک لوکنات توسط یک مار نیش زده میشود و بدنش به محل سوزاندن منتقل میشود.