در شمال آلبانی کمونیست، در یک روستای کوهستانی دورافتاده، زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر خواهد کرد. هنجارها و سنتهای پدرسالارانه ساکنان را دگرگون کرده است. شپرسا، که تنها ۱۷ سال دارد، ناگهان فاش میکند که از یک رابطه عاشقانه پنهانی باردار است. مادر شپرسا تمام تلاش خود را میکند تا مانع به دنیا آوردن این نوزاد توسط دخترش شود. سوکول، پدر شپرسا، که از بارداری دخترش بیخبر است، از پرستار روستا، ترزا، درخواست کمک میکند زیرا فکر میکند شپرسا به شدت بیمار است. مادر دختر، پرستار را در برابر یک عمل انجامشده قرار میدهد تا کودک را سقط کند، کودکی که برای همیشه خانواده را با ننگ آلوده میکرد، حتی اگر این کار جان دخترش را به خطر میانداخت.