هرزلوتشن
Herzlutschen
یک روز تابستانی در حومه برلین. فرانک، رانندهٔ بلندپر آوازهٔ هالودرایدر، همیشه با پوچی روبهرو میشود. کارلا، خوابآلودِ افسردهٔ زیبایِ خوابیده، مرتب زمین میخورد. آخر چرا فرانک مرتب روی کارla گیر میکند؟ سابقاً پانک و هیپی بَکَل؟ چرا که نه، فکر کنید به رَتزو و ایزّی، دو مستی که زندگی برایشان یک نمایشِ آزمونِ بزرگ است. با این حال، جلوی صاحبِ فروشگاهِ غذاهای سالم ایستاده است هاری، آخرین فردی که هنوز «گروه نیکاراگوا» را اجرا میکند. در همین حال، روزنامهنگار ربِی به دنبال برندهٔ جایزهٔ نوبل است که مخفی شده. و دو توریست از قفقاز هم به دنبال «جُمبریلا» میگردند. پس همه در جستوجو هستند و چیزی متفاوت پیدا میکنند.