بدون کلمات
داستان عشق بین موسیقیدان کیت و دختر بیصدا، اسنو، را روایت میکند. اگرچه اسنو حرف نمیزند، اما دختری آفتابی است که بهطور عادی و خوشحال با نامزدش زندگی میکند. روزی صبح، هنگامی که اسنو کفشهایش را میپوشد؛ پای چپش را در میآورد و حلقهٔ نامزدی را روی انگشتِ پایِ مربوط به انگشتِ حلقهاش میبیند. کیت از او میخواهد با او ازدواج کند. یک هفته قبل از روز عروسیشان، اسنو دچار حادثه میشود و میمیرد، اما فرشتهای با نام مایکل که در حال آموزش است و پیراهن نارنجی روشن به تن دارد، او را زنده میکند و سه روز برای مراسم عروسی به او میدهد. روز قبل از رفتن به کیت، کیت هنگام تماشای تلویزیون به خواب میرود و اسنو با صدای نرم و husky به گوش او میگوید: خیلی عاشقتم. میخواهم با تو تا ابد باشم، اما فردا شب باید بروم. چند ساعت بعد، کیت بیدار میشود و به او میگوید که رویاى عجیبی دیده که در آن با صدایی خشن و ***ی صحبت کرده اما میگوید باید جایی برود و به او قول میدهد که با او خواهد بود، هرچند که چه شود.