داستان برونو و آنگلّا، زوجی با مشکلات، روایت میکند؛ شبی آنگلا دچار حمله قلبی میشود و برونو واکنشی نشان نمیدهد و وقتی میفهمد در آستانه رهای شدید همسرش است، سعی میکند او را احیا کند اما به نظر میرسد خیلی دیر باشد. در بیمارستان آنگلا دوباره زنده میشود. گوستاوو، پزشک و دوست دختر، به برونو میگوید آنگلا ممکن است اتفاقاتی را به یاد آورد. آنگلا به خانه برمیگردد اما برونو نگران است که همسرش به خاطر اتفاقی که افتاده به خاطر بیاورد. پارانویی، برونو فکر میکند که همسرش قصد انتقام دارد. شبی آنگلا متوجه میشود و میخواهد همان کار را برای برونو انجام دهد، اما نقشه پیچیده است.