رئیس جوان کارخانه
وونگ بون-کاپ به تازگی از تحصیلات خود در خارج بازگشته است. به دستور پدرش تای-مینگ، بون-کاپ به عنوان کارآموز مکانیک در کارخانه پدرش به صورت مخفیانه کار میکند تا بر روی کارکنان نظارت کند و به دنبال استعدادها باشد. مدیر کارخانه، فنگ هون-وینگ و منشیاش، چئونگ پات-فو، به ترتیب دخترخواندهشان، لام هاپ-پینگ و خواهرزادهشان، چئونگ یوک-لین را به صف کارگران زن میفرستند تا هویت رئیس جوان را فاش کنند. هو چویی-وان از طریق ارتباط لام در کارخانه شغفی پیدا میکند. عدم رضایت هو از رفتارهای چاپلوسانه و تملق در کارخانه، احترام بون-کاپ را جلب میکند که به یک رابطه عاشقانه تبدیل میشود. تای-مینگ شایعه داغی را که میگوید هونگ یوت-کیانگ رئیس جوان است، با اعلام ازدواج پسرش، بون-کاپ، با هو، به شدت ناامیدکننده برای فنگ و چئونگ، رد میکند.