یک زوج جوان با تنگنای مالی روبهرو میشوند. مرد بیکار است و روزها را در خیابان میگذراند تا اینکه در مقابل ویترین مغازهای سقوط میکند. صاحب مغازه پیرمردی است که به مرد کمک میکند و شغلی برایش میگیرد. کار جدیدش همهٔ روز را نشستن و نگهبانی دادن در اتاق کوچکی در انتهای راهرو میطلبد