خط داستانی
یک ملودرام کوتاه بر اساس داستان دلخراش هانس کریستین آندرسن. یک دختر کوچک فقیر سعی میکند در سرمای یخزده دسامبر کبریت بفروشد. او کبریتها را روشن میکند تا کمی نور و گرما داشته باشد. او تصاویری میبیند: یک شومینه، شام، یک درخت کریسمس. او مادر مردهاش را میبیند که او را خوشآمد میگوید.