زکی جوانی فقیر است که برای مراقبت از مادر بیمار خود تلاش میکند. او به طور مداوم کار میکند تا داروی مادرش را بخرد. اما برادرش که معتاد به قمار و الکل است، هیچ کمکی به او نمیکند. برادرش پولی را که زکی با فروش فروشگاه مواد غذاییاش به دست آورده، با دوستانش خرج میکند. در همین حین، یک خانواده ثروتمند، عمارت را در محلهشان میخرند. پدر خانواده جدید فکر میکند که دخترش لیلا که با کسی صحبت نمیکند، بیمار است. او هر کاری که میتواند انجام میدهد تا لیلا را خوشحال کند. با آگاهی از این وضعیت، برادر زکی و دوستانش نقشهای برای به دست آوردن پول خانواده طراحی میکنند. طبق این نقشه، تصمیم میگیرند زکی را با لیلا ازدواج دهند. زکی که مانند یک تاجر ثروتمند عمل میکند، به سرعت با لیلا نزدیک میشود. اما راز زکی—اینکه او در حین تلاش برای کمک به مادرش عاشق لیلا شده—در نهایت فاش خواهد شد.