آقای مردی موفق در پاریس است و به تازگی دختر جوانش را برای تکمیل تحصیلاتش به یکی از صومعههای نزدیک میفرستد. از محبت بین پدر و دختر مشخص است که مادرش دیگر در قید حیات نیست. خبری به او میرسد که فاجعهای تمام ثروتش را از بین میبرد و او را بیپول میکند. او به دخترش نامه مینویسد و از تغییرات بزرگ در وضعیتشان میگوید و اینکه آمریکا تنها امید برای بازیابی ثروتش به نظر میرسد. در نیویورک، متوجه میشویم که او یک آپارتمان بسیار ساده گرفته و چند ماه بعد دخترش را به آنجا میآورد، جایی که او سهم خود را از کارها انجام میدهد و آشپزی میکند. او دعوتنامهای از یک دوست دخترش برای شرکت در یک مهمانی دریافت میکند، جایی که برادر آن دختر را ملاقات کرده و به او علاقهمند میشود. وقتی او و خواهرش برای دیدن به آپارتمان کوچک میآیند، با استقبال آقای مواجه میشوند، اما چون او قرار ملاقات در باشگاه دارد، میرود.