کبیر لال یک وکیل الکلی است که زندگیاش به نظر میرسد در حال سقوط است. یک صبح او زنی فوقالعاده جذاب را در ساحل میبیند و بلافاصله به او علاقهمند میشود. به طور تصادفی او دوباره او را در یک رستوران میبیند و پیشنهاد میکند که برایش نوشیدنی بخرد. در این فرآیند متوجه میشود که نام او سونیا است و او متاهل است. نتوانسته مقاومت کند، از او میخواهد که خانهاش را به او نشان دهد. این آغاز یک رابطه پرشور است، در طول آن کبیر میفهمد که شوهر سونیا او را نادیده میگیرد. اما سونیا نمیتواند او را ترک کند زیرا بدون پول شوهرش نمیتواند از خود حمایت کند. سونیا پیشنهاد قتل میدهد و کبیر، که از شهوت کور شده، موافقت میکند. آنها موفق میشوند شوهر سونیا را بکشند و این را به عنوان یک تصادف جلوه دهند، اما سپس کبیر به سمت دیگر سونیا پی میبرد: او دیگر عاشق پرشور سابق نیست، بلکه زنی سرد و بدجنس است که به هیچ قیمتی نمیخواهد ثروتش را از دست بدهد.