مرگ وجود ندارد
سرپرست جدید، واسیلی، به محل ساخت سد میرسد. واسیلی با مشکلاتی از سوی کارگرانش مواجه است که به او اعتماد ندارند و به سختی به کمالگرایی او تن میدهند. او با لیلیانا، متصدی بار نوشیدنی، درگیر میشود. واسیلی که همیشه آرزوی داشتن فرزند را داشته، نمیتواند همسر بیفرزندش را ترک کند و از لیلیانا جدا میشود. وقتی چهار کارگر در اثر ریزش تونل مدفون میشوند، واسیلی به سمت آنها میرود و موفق میشود همه را نجات دهد، به جز زلاتان، فردی خودخواه و بدجنس که پاهایش زیر یک تیر افتاده است. زلاتان از واسیلی میخواهد او را نجات دهد، حتی اگر به قیمت قطع پاهایش باشد. برای آزاد کردن پاهای معدنچی، واسیلی تیر را قطع میکند که همچنین سقف تونل را حمایت میکند. زلاتان نجات مییابد، اما واسیلی کشته میشود. از آن زمان، کارگران میگویند صدای قدمهای او زیر دیواره سد شنیده میشود.