خط داستانی
دو کودک کوچک به نام گدو و خواهری به نام گودیا از والدین جدا میشوند و در معبدی پناه میگیرند. گودیا حالش خوب نیست، بنابراین گدو برای دارو میرود اما وقتی برمیگردد او گم میشود. سالها بعد گدو که خود را شانکار مینامد به یک جُرمی کوچک تبدیل شده است. او در موقعیتهای بسیاری به یک افسر سازمان تحقیقاتی کمک میکند، با دختر او، کیران، ملاقات و عاشق او میشود. متأسفانه، ویجای کشته میشود و کیران و شانکار با هم گروه میشوند تا قاتلانش را بیابند. سوال این است که آیا شانکار میتواند با موفقیت انتقام وِیجای را بگیرد و آیا دوباره با خواهریاش گودیا آشتی میکند یا خیر. آنچه شانکار نمیداند این است که مادرش در زندان است، به جرم کُشتن پدرش، مسترجی، در حالی که ظاهراً با مردی از روستا رابطه دارد.