در حین همراهی با مردی سالخورده به مقصدی نامشخص، راننده با اتوبوس حامل مردانی مسلح روبه رو می شود و به او هشدار می دهند که پیرمرد مقدار زیادی الماس را بلعیده است و آن مردان احتمالاً او را باز می کنند تا الماس را بیرون بیاورند. پیرمرد ادعا می کند که الماس ها را بلعیده و مردان احتمالاً او را باز خواهند کرد تا آن ها را به دست آورند. راننده در لحظه آخر تصمیم می گیرد به او کمک کند و در تعقیب و تیراندازی با ون شرکت می کند. راننده در نهایت از تعقیب کنندگان فرار می کند و صحنه تخریب آن ها را تماشا می کند. سپس پیرمرد را به شهر نزدیکی می رساند و از بازرگان می پرسد آیا واقعاً الماس ها را بلعیده است یا نه. مشتری فقط می خندد و راهش را می گیرد. راننده در پایان ترک می کند.