خط داستانی
این فیلم دو داستان مستقل از ماهابهارات را روایت میکند. بخش اول شامل داستان پرنسس ساویتری است که در کنار شوهرش، هیزمشکن ساتیوان، میایستد زمانی که او توسط یاما، خدای مرگ، نشانهگذاری میشود. وقتی یاما پیشگوییاش را تحقق میبخشد و زندگی ساتیوان را میگیرد، ساویتری از او درخواست میکند و در نهایت شوهرش را بازمیگرداند. صحنههای فوقالعادهای نشاندهنده درخواستهای ساویتری از خدا در حالی که بر روی یک گاو نشسته است، در جایی بین بهشت و زمین، و همچنین تصاویری از زندگی ایدئال این زوج است که ساویتری به والدین ناتوانش رسیدگی میکند. نیمه دوم افسانه سکانی، دختر شریاتی، را روایت میکند. او یک تپه بزرگ مورچه میبیند و بیخبر از اینکه این تپه بر روی عارف مدیتیشنکننده چایوانا ساخته شده، او را نابینا میکند و در عوض مجبور به ازدواج با او میشود. او به مرد پیر و ناتوان رسیدگی میکند و او به یک جوان خوشچهره تبدیل میشود.