خط داستانی
به جز سگ ولگرد مینگوس، یازده ساله سوفیا دوستی واقعی ندارد. او توسط گروهی از بچههای خیابانی که درختان یک yard یا حیاط بیابان ساختهاند فشرده میشود. روزی میشنود که حیاط قرار است به وسیله کارلوو، شهردار، قطع شود. مینگوس که در حیاط زندگی میکند از بین میرود و آرام میخوابد. سوفیا شوکه شده اما در همین حال با یک کولی ملاقات میکند که یک توپ چرمی کهنه را قرض میدهد. تنها برای پنج روز. توپ زنده است و ممکن است به او برای نجات حیاط کمک کند. و واقعاً توپ معجزهای است. توپ اشیاء را به پرواز در میآورد و از طریق سوت با سوفیا ارتباط برقرار میکند و از گارد محافظ کارلوو با «عشقی-نا ملایم» حمله میکند. سوفیا در گروه پذیرفته میشود. او میبیند توپ ممکن است بچههای مرد شهرداری را از حیاط دور کند. با این حال، سوفیا متوجه میشود که حتی جادوی عظیم گاهی دارای رویهای تاریک است: وقتی دوست جدیدش رومئو میخواهد او را بوسه بزند توپ به شدت حسود میشود و تند میشود