بر اساس یک افسانه کچوا، مالامبو داستان زنی را روایت میکند که شوهر و پسرش را به خاطر طمع پاتران یک هاسیندا از دست داده است. او قسم خورده که هرگز پارچهای که بر روی چشمانش است را بر ندارد تا زمانی که مرگهای پسر و پاتران و دخترش انتقام گرفته شود. به نظر میرسد که طبیعت در کنار اوست، زیرا خشکسالی زمین را مبتلا کرده است. پسر دیگرش، مالامبو، وظیفه انتقام را بر عهده میگیرد. مالامبو یک انسان عادی نیست: او رونا-اتورونگو، یا مرد ببر، از افسانههای کچوا است و نمیتواند با گلولهها زخمی شود. او کارگران را به قیام میکشاند و پاتران را شکست میدهد. اما به جای کشتن دختر پاتران--اورپیلا، که نابینا است--به او عاشق میشود و بدین ترتیب قلب مادرش را میشکند.