زندانی جوان با نام مستعار روف با پسر بچه خشن، سعی دارد خودکشی کند. او برای درگیری که در آن یک کارمند کمیته ملی را زخمی کرده و به سرقت مواد متهم شده است، زندانی شده است. پزشک زندان میفهمد که جان فردی عاطفی محروم است که هیچگاه والدینش را نشناخته و تمام کودکی اش را در یتیمخانهها، منازل جوانان و مدارس اصلاحی سپری کرده است. او به جان یک تعطیلات پنج روزه میدهد تا به قبر مادرش برسد.