خط داستانی
مایک پنجاه ساله با بحران میان سالی روبه روست ازدواج او به هیجان و محبت و خوشبختی که daughter او خانه را ترک کرد از میان رفته است او صاحب فروشگاه مصالحه عتیقه است که نزدیک به ورشکستگی است در حالی که به خانه برمی گردد با تصادف رانندگی دچار فراموشی می شود گمگشته و درهم ریخته به اردوگاهی از کارگران مزرعه در آمریکای لاتین می رود و معنای تازه ای از زندگی happiness belonging را می یابد اما با بازگشت تدریجی حافظه ناگزیر است با گذشته اش روبه رو شود