خط داستانی
این ملودرام جالب با لمسهای از واقع گرایی سیاسی به بررسی سازگاری دشوار با زندگی در شهر پس از زندگی روستایی میپردازد آنا با همسرش ایوان به پایتخت بخاطر پیشرفت نقل مکان می کنند او در شیفت روز در کارخانه کار می کند و او در شب در کارخانه منسوجات کار می کند این ترتیب به یکی از آنها این فرصت را می دهد که همیشه با فرزندان در خانه باشد اما همسر او نسبت به آنا احساس شور و شوقی می کند و به طور ناگهانی بین آنها فاصله ایجاد می شود در عین حال صاحب ویلا که حالا باهم زندگی می کنند دوباره نیاز دارد آن را دوباره به استفاده ببرد بنابراین باید آپارتمانی پیدا کنند بدتر از آن این که مادر آنا به طرز ناگهانی می میرد اما این اتفاق به آنها امکان می دهد که به خانه برگردند و ارزش هایشان را دوباره ارزیابی کنند قبل از آن که زندگی در شهر به طور کامل آنها را از هم جدا سازد