ایوا به دو نجیبزاده خدمت میکند که با خدمتکار خود بدرفتاری کردهاند. او به دوست دوران کودکیاش، آپل، نامه مینویسد و پیشنهاد ازدواج میدهد. مرد به این پیشنهاد باور ندارد، اما برای آوردن ایوا میرود. با دیدن شرایط زندگی ساده مرد، ایوا از تصمیم خود پشیمان میشود، بدخلق میشود و از نامزدی خودداری میکند. در همین حال، آقایان شاداب برای آوردن ایوا میرسند و او با شادی به زندگی قبلی خود بازمیگردد.