خط داستانی
در مادراگوآ، زé لوئیز، مردی از مردم که به کارش devoted است، عاشق کلارا، دختر سانتانا داس کارنس، پدرخوانده و محافظش است. سانتانا قصد دارد او را به د. اوزبیو بدهد تا کسب و کارش را تأمین مالی کند. وقتی سانتانا از این رابطه مطلع میشود، زé لوئیز را اخراج میکند و او را مجبور به قطع رابطه میکند و او را متقاعد میکند که باید با مارگاریدا، دختر جوانی از همان طبقه، ازدواج کند. زé لوئیز در بندر مشغول به کار میشود، مارگاریدا به بیماری میمیرد، سانتانا ورشکسته میشود... زé لوئیز با ابتکار و پول پدرش که به تازگی از آفریقا برگشته، از او حمایت میکند و در نهایت با کلارا ازدواج میکند.