خط داستانی
دلهای شکسته در ایرلند. شان یک تنور بزرگ است که در نیمه بازنشستگی به سر میبرد و در روستایی نزدیک ماری، زنی که همیشه دوستش داشته، زندگی میکند. عمه ماری او را متقاعد کرده تا با مردی به خاطر پولش ازدواج کند؛ او به تازگی او را ترک کرده و او را بیپول گذاشته است. ماری و دو فرزندش، آیلین و تاد، به خانه عمه خود که خودخواه و سختگیر است، میروند. آیلین در حال عاشق شدن به فرگوس، جوانی است که به دبیلی میرود تا شانس خود را امتحان کند. شان از بازنشستگی خارج میشود و به تور آمریکا میرود. در کنسرت اولش، او عصبی و بیقرار است تا اینکه در آخرین آهنگ، آرامش بر او نازل میشود. چه اتفاقی افتاده و آیا زندگی خانوادگی میتواند به حالت عادی برگردد؟