دیدن به معنای باور کردن است
Seeing's Believing
به خاطر طوفانی، دیانا وبستر ثروتمند و جیمی هریسون، نامزد عمهاش سو، مجبور میشوند تمام شب را در یک هتل روستایی بگذرانند. آنها برای راضی کردن مدیر هتل، وانمود میکنند که متأهل هستند، هرچند جیمی روی یک تخت خواب در راهرو میخوابد. مهمان دیگری در هتل، بروس ترینگ، وضعیت را اشتباه میفهمد و وقتی با دیانا ملاقات میکند، تفسیر رسواییآمیز او از ماجراجوییاش، زن جوان را عصبانی میکند. او تصمیم میگیرد به او درس بدهد و نشان دهد که "دیدن همیشه به معنای باور کردن نیست" و او را در موقعیتی مشابه قرار میدهد. او یک زوج بازیگر استخدام میکند تا یک بازی فریبنده بر روی بروس ترتیب دهد، اما آنها به او خیانت میکنند و دیانا را مجبور به یک طرح اخاذی میکنند که بروس باید او را نجات دهد و این منجر به پایانی تند و شاد برای بروس و دیانا میشود.