خط داستانی
یک پیشخدمت با لبخند و گیلاسهایی از جعبهای که به تازگی تحویل شده، مشتری را سرگرم میکند. وقتی او به یک تاجر بدلباس که در بار بدهی دارد، گیلاسی نمیدهد، او با عصبانیت بدهیاش را پرداخت میکند و تمام حقوق یک هفتهاش را خرج میکند. سپس بدون پول و بدون provisions به خانهای بدفرش میرود که همسر و دو فرزندش، که لباسهای مناسبی ندارند و به خوبی تغذیه نمیشوند، در آنجا ترسیدهاند. آیا برای او و خانوادهاش امیدی وجود دارد؟ اگر او متوجه شود که چقدر به قعر رسیده، چه کمکی برای بالا آمدن او وجود دارد؟ آیا خانواده هرگز طعم گیلاسها را خواهند چشید؟